دلسا جوندلسا جون، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

هدیه خدایی من

نهمین سالگرد ازدواجمون و نهمین ماه تولد ستاره زندگیمون

عشقم:   21 اردیبهشت  نهمین سالگرد ازدواج من و بابا بود.   9 سال پر از خاطره های قشنگ و دوست داشتنی مثل وجود زیبای تو...   و خیلی جالب اینکه همزمان شده بود با نهمین ماه تولد عشق زندگیمون.   به همین خاطر تصمیم گرفتیم بریم خونه بابایی و یه جشن کوچیک   بگیریم.   دختر زیبایم:   توی این سالها که از ازدواجمون  میگذره همیشه و همیشه بابا مانی     کنارم بوده و هست و هیچ وقت منو توی سختیها تنها نذاشته...   و حالا من ، از چنین همسر و پدر مهربونی ممنونم   بخاطر تمام فداکاریها و لطف...
30 ارديبهشت 1393

قند عسلم هفت ماهگیت مبارککککک

دلسای مهربونم:     این روزها هفت ماه از بودنت در کنارمون میگذره و من و بابا چه عشقی میکنیم از داشتن         هدیه ای مثل تو...   وقتی به چشمان پاک و معصومت می نگرم سر سجده بر آستان دوست فرود می آورم         و او را هزاران هزار بار شکر می گویم بخاطر وجود گلی چون تو در زندگیمان      گل زندگیم:     توی هفت ماهگی وزنت 9 کیلو بود     در این ماه دیگه کاملا میتونی بدون کمک بشینی .     خیلی وابسته به من شدی و وقتی از پیشت میرم میزنی زیر...
18 ارديبهشت 1393

نفسم ، عشقم ، همه زندگیم هشت ماهه شد

دخترک زیبا روی من:   هشت ماهگیت مبارک عزیز دلم   توی این ماه وزنت 10 کیلو شده. واااااااااااای چقدر خوشحالم که وزنت  دو رقمی شد   از کارای این ماهت بگم که تازه یاد گرفتی:   مامانی بهت یاد داده که بالش میذاری روی پات و با زبون خودت لالایی می خونی و دستای   کوچیت رو میرنی روی بالش که مثلا داری نی نی رو لالا میکنی. قربونت برم که خیلی ناز این   کارو انجام میدی   دیگه وقتی بهت میگیم دست بده ، دستت رو دراز میکنی و دست میدی   عسلم: یه کاری که خیلی خیلی دوست دارم و یکی دو روزه که یاد گرفتی اینه که بهت میگیم &n...
14 ارديبهشت 1393

وااااااااااای اولین مروارید نفسم جوونه زد

دلسا جووووون، عشقم:                                               مبارکههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه     بالاخره بعد از چند ماه سختی کشیدن ،   مروارید کوچولوت   در تاریخ 93/2/13    وقتی 8 ماه و 26 روزت بود، جوونه زد.     وااااااااااااااای خدای من خیلی خیلی  خیلی خوشحالم.   مدتهاست ک...
14 ارديبهشت 1393

اولین دوری دختر کوچولو از بابا

دلسایم : توی این هفته ،  یعنی 2/5/ 93 تو اولین دوری از بابا مانی رو تجربه کردی .   آخه بابا برای یه سفر کاری مجبور بود چند روزی از پیشت بره .   توی این چند روزی که بابا نبود من و تو کوچ کردیم خونه مامانی .   البته گاهی اوقات خیلی دلت واسه بابا تنگ میشد و همش بهانه میگرفتی عزیزم.   لحظه خدافظی تو  و بابا مانی خیلی غمناک بود ... تو با اون نگاه معصومت بابا رو خیلی زیبا بدرقه کردی...   عزیزکم : توی این هفته تاریخ  93/2/7  منم جرات پیدا کردم و تونستم تنهایی ببرمت حموم. خیلی باحال بود جیگرم (این هم از اتفاقات این هفته )  ...
10 ارديبهشت 1393

اولین عکس آتلیه ای دلسا جوووووونی

دخترکم در سومین ماه تولدت من و بابایی تصمیم گرفتیم تو رو ببریم آتلیه تا چند تا عکس خوشگل ازت بگیریم.   البته من تصمیم داشتم خیلی زودتر ببرمت آتلیه ولی یکی دو ماه اول تولدت خیلی خیلی گرفتار بودم و تو هم خیلی بی قرار و نا آرام بودی به همین خاطر یه کمی دیر شد ... وقتی بردیمت آتلیه اولش که آروم بودی و گذاشتی که چند تا عکس ازت بگیرن ولی بعد از مدتی دیگه خسته شدی و مامان وبابا هر کاری کردن که تو عکسا لبخند بزنی نشد که نشد   ...
2 ارديبهشت 1393
1